بی تو

توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته
یکی با چشمون گریون گوشه ای تنها نشسته
نگاه پراضطرابش به افق به بی نهایت
ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت
تو چشاش حلقه ی اشکه توی قلبش غم دنیا
منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا
باورش نمیشه عشق و همه دنیاش زیر آبه
تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه
تنهایی براش عذابه
خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره
همه دنیاش زیر آب و خودشم به غم اسیره
دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا
حالا از خودش می پرسه میادش آیا و آیا ؟
عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمی مونه
دل عاشقو شکستن شده کار این زمونه
خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره
همه دنیاش زیر آب و از غم دوریش می میره
هرگز از یادش نمیره از غم دوری می میره

دلم گرفته ای خدا دنیا برام یه زندونه

ببین تو این دنیای تو کسی با من نمی مونه

می خوام بگم خسته شدم از این همه غریبه ها

چرا نمی شه من بیام پیشه تو ای خدا خدا

به من می گفت دوستم داره اما حالا می گه برو

دیگه حالا تنها شدم دلم گرفته ای خدا

کاشکی می شد بهت بگم که من چقدر دوستش دارم

اما نمی دونم چرا اون دیگه دوستم نداره

می گه که من دوست دارم این کارا واسه خودته

نمی خوام این محبت که با یه دنیا غم باشه

دیشب تا صبح زار می زدم چرا که این طوری شده

حالا می خوام من بمیرم که شاید تورو ببینم

باران غم

 

شبی  ازپشت یک تنهایی غمناک و بارانی
تورا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای رنگدر کوچه های آبی احساس
تورا از بین گل هایی که درتنهائیم روئید با حسرت جدا کردم
و تودر پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
" دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی"
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تورا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم !
نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا ؟ شاید خطا کردم
وتو 

 بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم ، چرا ، تاکی ، برای چه ؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت رسم نوازش درغمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه و ماتم شد

و بعد از رفتنتو آسمان چشم هایش خیس باران شد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
توهم در پاسخ این بی وفائیها بگو
"درراه عشق و انتخاب آن خطا کردم "
و مندر حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بی پاسخ سرد است
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم

حسرت دیدار

ديدي اي دل عاقبت زخمت زدند؟
گفته بودم مردم اينجا بدند
ديدي آخر ساقه جانت شكست ؟
آن عزيزت عهدوپيمانت شكست؟
ديدي اي دل درجهان يك يار نيست؟
هيچكس در زندگي غمخوار نيست؟
آه ديدي سادگي جان داده است؟
جاي خود را گِل به سيمان داده است؟
ديدي آخر حرف من بيجا نبود؟
از براي عشق اينجا ، جا نبود؟
نوبهار عمر را ديدي چه شد؟
زندگي را هيچ فهميدي چه شد؟
ديدي اي دل دوستيها بي بهاست؟
كمترين چيزي كه مي يابي وفاست؟
ديده اي گلها همه پژمرده اند
رنگها در دود و سرما مرده اند
آري اي دل ! زنده بودن ساده نيست
بين آدمها يكي دلداده نيست
بايد اينجا از خود اي دل گم شوي
عاقبت همرنگ اين مردم شوي...

جوابم نکن

جوابم نکن مردم از نا امیدی
شاید عاشقم شی خدا روچی دیدی
خیال کن جواب منودادی اما
عزیزم جواب خدا رو چی می دی
همین جوری اشکام سرازیر میشن
دیگه از خودم اختیاری ندارم
من از عشق چیزی نمی
خوام به جزتو
ولی از تو هیچ انتظاری ندارم
صبوریم کمه بی قراریم زیاده
چقدر بی قرارم من صاف وساده
عزیزم چقدر سخته دل کندن از تو
عزیزم چقدر تلخه کام من از تو
نزار زندگیم راحت از هم بپاشه
جوابم نکن مردم از بی جوابی
یه چیزی بگو پیش از اینکه بمیرم
به خوابم بیا پیش از اینکه بخوابی
شب از نیمه های زمستون گذشته
به خوابم بیا پیش از اینکه بمیرم
اگه پا به خوابم گذاشتی عزیزم
یه چیزی بگو بلکه آروم بگیرم

کجا رفتی!

کجا رفتی!

کجا رفتی که من مردم

به کنجی خلوت و تنهام

درون قبرم و صدها گله از دست نامردمان دارم

که قلبم را هزاران بار بشکستند و می دانم

و می دانم که می آید به روی قبر من آن کس

که دنیا را به روی دیده های من سیه میکرد و می گوید؛

که امروز من پشیمانم

دو دستش التماس آمیز،می آید بسوی من

ولی پر می شود از هیچ

که دستش دست گرمم را نمی گیرد

و او لب بر سخن وا می کند بازا

همانگونه که قلبت را شکستم من،قلب من بشکن

و من آرام و خاموشم

که ناگه از درون قبر خود می خیزم و

با ناله میگویم،به یاد آور

به یاد آور تمام روزهایی را

که دل در حسرت دیدار تو می سوخت

و تو از سوزش قلبم هزاران بار خندیدی

به یاد آور تمام روزهایی را

که چشمانم به چشمان تو خواهش کرد و تو...

وتو عشقی که تنها آرزویم بود نبخشیدی!

نمی بخشم تو را هرگز،به عشقم می خورم سوگند

نمی بخشم تو را هرگز!

نمی بخشم تو را هرگز! 

میترسم

میترسم از ایستادن ثانیه های عمرم ،

میترسم ازمیوه‌ی رسیده ای که لحظه های پروازش دردستان من وتوست،

 نگران روزی ام که بگویند این اخرین فرصت نوشتن است ،

بگویند فرصت گفتن از عشق را ندارم ،

نگران اویم که حرف دلم را نخواند ومن رفته باشم ،

گاهی نگران قاصدکی میشوم که پشت پنجره منتظر می ماند...

نگرانم که روزی رسد و من نباشم!

آیا کسی هنوز منتظر نوشته های دلم هست؟؟

کسی نگاهش به دفترچه کوچکم هست؟

منتظر حرفهای تنهایی هایم هست؟

اگر لحظه ای دیگر پایانم است ،

میخواهم در همین ثانیه با تو ،

نه با یاد تو ،

 تنها با خود تو ،

 نفس اخر را بکشم

Hoşçakal Sevgili

Bir denizi bir de seni sevdim
Deniz bana kucak açtı
Sense benden kaçtın
Ne kadar sırtımı
Dönsem de denize
Kızmadı kırılmadı
Dalgalarını yolladı
Kokusunu yolladı
Sevgisini yolladı bana
Gel dedi ne zaman istersen
Ben hazırım seni kucaklamaya
Her kavuşmamızda
İlk heyecanı yaşattı bana
Her ayrılışımızda
Sabırla bekledi dönmemi
Ama sen hiç anlamadın
Sevdiğime inanamadın
Ne kadar yaklaşmak istesem de
Kaçtın benden uzaklara
Oysa denizin sevgisinden
Tecrübem vardı benim
Onun bana yaşattıklarını
Yaşatacaktım sana anlamadın
Anlayamadın beni
Gidiyorum benim olmayan sevgili
Beni çağıran hadi gel hazırım diyen
Denize gidiyorum hoşça kal....

Hoşçakal sevgilim

Gidiyorum sevgilim,
Sensiz başka diyarlara.
Hoşçakal sevgilim,
Gidiyorum...

Gidiyorum sevgilim,
Hep mutlu ol hayatında.
Hoşçakal sevgilim,
Gidiyorum...

Herşey istediğin gibi olsun sevgilim,
Bıraktın beni,gidiyorum.
Ağlamasan da özlersin belki,
Hoşçakal sevgilim...

Seninle yaşamışım,
Bırakta sensiz öleyim.
Hoşçakal sevgilim,
Gidiyorum...

Senin varlığınla doğmuşum,
Senin yokluğunla kaybolurum.
Hoşçakal sevgilim,
Gidiyorum...

Sen istersin de gitmezmiyim,
Sen iste şu canımı veriyim.
Hoşçakal sevgilim,
Gidiyorum...

Ağlayanda benim,
Çekip giden de benim.
Yeter ki gitmemi sen iste.
Hoşçakal sevgilim,gidiyorum...

Anılarımı aldım yanıma,
Resimlerini soktun koynuma.
İsmin kalbim de,
Sen ise eller de.
Hoşçakal sevgilim
hoşçakal...
Sensiz gidiyorum..!
Gözüm arkada,seni seviyorum.

همه چیز را یاد گرفته ام !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه‌هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن…

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم…..

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه‌هایت….!

یاد گرفته ام …که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ….

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست …که یاد نگر فته ام …

که چگونه…..!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم …

و نمی‌خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ….

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت” را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت .

بند نگاه

تنها بهانه بودنم ماندن تو بود !!

تو بودی که امید می‌دادی به دل نا امیدم !

تو بودی که می‌ساختی قصر خوشبختی را در شهر متروک قلبم !

تو بودی که لحظات را برایم شیرین می‌کردی !

تو بودی تمامی‌بودنم …

حال نیستی !!!

و من مثل پرستوی عاشق هجرت میکنم!

“از قلب یخ بسته عشق تو”

می‌دانم …

من همان تک برگ زرد و خزان زده ام !

که به التماس ماندن بر روی شاخه ی حضورت

تحمل کردم بادهای سرد

“کینه‌ها و طنعه‌ها را”

وحال مانند برگهای دیگر

که افتادند بر زمین نیستی

می‌افتم بر زیر پای

” عابران جدید زندگیت”

غرورم میشکند و دم بر نمی‌آورم

تا زندگیت مانند زندگیم

“خزان نشود”

دستان پاییزیت را رها می‌کنم

تو آزادی

ولی من…

همچنان در بند نگاهت

می‌مانم با خاطراتت