سنگ دلا


سنگ دلا چرا دگر جور و جفا نمیکنی ؟
جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمیکنی
هر چه غم و بلا رسد از تو به جان ما رسد
دور ز جانِ خستگان رنج و بلا نمیکنی
ایکه ترش نشسته ای تیغ چرا نمی زنی
زخم چرا نمیزنی ، قهر چرا نمیکنی
زخم دگر بزن به دل ، مرهم اگر نمی نهی
درد دگر بده اگر خسته دوا نمی کنی
عهد هر آنچه میکنی وعده به هر که میدهی
عهد ز یاد میبری ، وعده وفا نمی کنی
در ره دوست شسته ای دست اگر ز جان دلا
جانِ به لب رسیده را از چه فدا نمی کنی
ای بت سرو قامتم منتظر قیامتم
خیز ، چرا نشسته ای فتنه به پا نمی کنی
تیر غمم زدی به جان تا که به خون نشانیم
هر چه کنی بکن بُتا زآنکه خطا نمی کنی
کیست سهیلی ؟ ای صنم خسته دلی ز درد و غم
کام دل شکسته ام از چه دوا نمی کنی

قاصدک!

“قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
از کجا، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه زياري نه ز ديّاري ، باري،
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب.
قاصدک! هان، ولي ...
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند ...”

نفرین ابد

نفرین ابد بر تو که آن ساقی چشمت

دردی کش خمخانه تزویر و ریا بود

پرورده مریم هم اگر چشم تو میدید

عیسای دگر میشد وغافل زخدا بود

نفرین ابد بر تو که از پیکر عمرم

نیمی که روان داشت جدا کردی و رفتی

نفرین ابد بر تو که این شمع سحر را

در رهگذر باد رها کردی و رفتی

نفرین به ستایشگرت از روز ازل باد 

کاین گونه تو را غره به زیبایی خود کرد

پوشیده ز خاک آینه حسن تو گردد

کاین گونه تو را مست ز شیدایی خود کرد

این بود وفاداری و این بود محبت؟ 

ایکاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت

ای کاش که آن محفل دلساده فریبت

بر سر در خود مهر و نشانی ز قفس داشت

دیوانه برو ورنه چنان سخت ببوسم 

      لبهای تو می ریخته را کز سخن افتی

دیوانه برو ورنه چنان سخت خروشم

تا گریه کنان آیی و در پای من افتی

دیوانه برو تا نزدم چنگ به گیسوت

صورتگر تو زحمت بسیار کشیده

تا نقش تو را با همه نیرنگ به  صد رنگ

چون صورت بی روح به دیوار کشیده

تنها بگذارم که در این سینه دل من

یک چند لب از شکوه بیهوده ببندد

بگدار که این شاعر دلخسته هم از رنج

یک لحظه بیاساید و یکبار بخندد

ساکت بنشین تا بگشایم گره از روی

در چهره من خستگی از دور هویداست

آسوده گذارم که در این موج سرشکم

گیسوی بهم ریخته بر دوش تو پیداست

من عاشق احساس پر از آتش خویشم

خاکستر سردی چو تو با من ننشیند

باید تو ز من دور شوی تا که جهانی

این آتش پنهان شده را باز ببیند



دلم می‌شکنی


من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی اي دوست

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی

یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی امان

یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی اي دوست

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا نگويند رقيبان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تا کی

تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی

تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی

صد نعره همی‌آیدم از هر بن مویی

خود در دل سنگین تو نگرفت سر موی

خود در دل سنگین تو نگرفت سر موی

بر یاد بناگوش تو بر باد دهم جان

بر یاد بناگوش تو بر باد دهم جان

تا باد مگر پیش تو بر خاک نهد روی

خود کشته ابروی توام من به حقیقت

گر کشتنیم بازبفرمای به ابروی

گر کشتنیم بازبفرمای به ابروی اي دوست

تصویر تو در قصیده

غم ازدرون مرا متلاشی کرد

 کاهیده قطره قطره تنم در زلال اشک

 من پیشرفت کاهش جان را درون دل

 احساس می کنم ...

احساس می کنم ،

که تو بخشیده ای به من

این پرشکوه جوشش پر شوکت غرور

 در من نه انتظار و نه امیدی

امید بازگشت تو ؟

 بی حاصل !

من از تو بی نیازتر از مردگان گور ...

 دیگر به من مبخش

احساس دوست داشتن جاودانه را

با سکر بی خیالی

اعصاب خویش را

 تخدیر می کنم

من قامت بلند تو را در قصیده ای

با نقش قلب سنگ تو تصویر می کنم


فریاد

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

دستگیر بیدلان

عاشقم ، ای ساقی میخانه راهی ده مرا
سایه همّت اگر داری ، پناهی ده مرا
کاسه ی صبرم شکست ای دستگیر بیدلان
بهر تسکین غمم ، جانسوز آهی ده مرا
حال کز دستم نیاید کار خیری بهر خلق
در خور دریای بخشایش ، گناهی ده مرا
تا در این ظلمت سرا از گمرهی آیم برون
جلوه گر در آسمان بخت ، ماهی ده مرا
خار غم در این چمن ، بشکسته صدها بر دلم
باغبانا ، گل نمی خواهم ، گیاهی ده مرا
تا رهم از دست افسونکار یاران حسود
خوابگه چندی ، به عزلتگاه چاهی ده مرا
محفل نخوت فروشان را به خود خواهان ببخش
در کنار باده نوشان ، جایگاهی ده
مرا

دلدار


دلی دارم که دلداری ندارد
متاع من خریداری ندارد
کسی آگه ز سوز سینه ام نیست
مریض من پرستاری ندارد
نه دلداری ، نه دلجوئی ، نه دلسوز

به کار من کسی کاری ندارد
دلم از درد تنهائی گرفته
مقیم شهر غم یاری ندارد
ز یاد دوستان رفته است نامم
کهن افسانه بازاری ندارد
ز ابر دوستی باران ندیدم
گل پژمرده گلکاری ندارد
ندارم قیدی و ، آزاده حالم
سر درویش دستاری ندارد
ز هر بندم رها کردند و گفتند
که این دیوانه آزاری ندارد
به نازم بی نیازی را که جز عشق
کسی بر دوش من باری ندارد