

سنگ دلا چرا دگر جور و جفا نمیکنی ؟
جور و جفا بکن اگر مهر و وفا نمیکنی
هر چه غم و بلا رسد از تو به جان ما رسد
دور ز جانِ خستگان رنج و بلا نمیکنی
ایکه ترش نشسته ای تیغ چرا نمی زنی
زخم چرا نمیزنی ، قهر چرا نمیکنی
زخم دگر بزن به دل ، مرهم اگر نمی نهی
درد دگر بده اگر خسته دوا نمی کنی
عهد هر آنچه میکنی وعده به هر که میدهی
عهد ز یاد میبری ، وعده وفا نمی کنی
در ره دوست شسته ای دست اگر ز جان دلا
جانِ به لب رسیده را از چه فدا نمی کنی
ای بت سرو قامتم منتظر قیامتم
خیز ، چرا نشسته ای فتنه به پا نمی کنی
تیر غمم زدی به جان تا که به خون نشانیم
هر چه کنی بکن بُتا زآنکه خطا نمی کنی
کیست سهیلی ؟ ای صنم خسته دلی ز درد و غم
کام دل شکسته ام از چه دوا نمی کنی
“قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟

نفرین ابد بر تو که آن ساقی چشمت
دردی کش خمخانه تزویر و ریا بود
پرورده مریم هم اگر چشم تو میدید
عیسای دگر میشد وغافل زخدا بود
نفرین ابد بر تو که از پیکر عمرم
نیمی که روان داشت جدا کردی و رفتی
نفرین ابد بر تو که این شمع سحر را
در رهگذر باد رها کردی و رفتی
نفرین به ستایشگرت از روز ازل باد
کاین گونه تو را غره به زیبایی خود کرد
پوشیده ز خاک آینه حسن تو گردد
کاین گونه تو را مست ز شیدایی خود کرد
این بود وفاداری و این بود محبت؟
ایکاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت
ای کاش که آن محفل دلساده فریبت
بر سر در خود مهر و نشانی ز قفس داشت
دیوانه برو ورنه چنان سخت ببوسم
لبهای تو می ریخته را کز سخن افتی
دیوانه برو ورنه چنان سخت خروشم
تا گریه کنان آیی و در پای من افتی
دیوانه برو تا نزدم چنگ به گیسوت
صورتگر تو زحمت بسیار کشیده
تا نقش تو را با همه نیرنگ به صد رنگ
چون صورت بی روح به دیوار کشیده
تنها بگذارم که در این سینه دل من
یک چند لب از شکوه بیهوده ببندد
بگدار که این شاعر دلخسته هم از رنج
یک لحظه بیاساید و یکبار بخندد
ساکت بنشین تا بگشایم گره از روی
در چهره من خستگی از دور هویداست
آسوده گذارم که در این موج سرشکم
گیسوی بهم ریخته بر دوش تو پیداست
من عاشق احساس پر از آتش خویشم
خاکستر سردی چو تو با من ننشیند
باید تو ز من دور شوی تا که جهانی
این آتش پنهان شده را باز ببیند

من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی اي دوست
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی امان
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی اي دوست
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا نگويند رقيبان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی


غم ازدرون مرا متلاشی کرد
کاهیده قطره قطره تنم در زلال اشک
من پیشرفت کاهش جان را درون دل
احساس می کنم ...
احساس می کنم ،
که تو بخشیده ای به من
این پرشکوه جوشش پر شوکت غرور
در من نه انتظار و نه امیدی
امید بازگشت تو ؟
بی حاصل !
من از تو بی نیازتر از مردگان گور ...
دیگر به من مبخش
احساس دوست داشتن جاودانه را
با سکر بی خیالی
اعصاب خویش را
تخدیر می کنم
من قامت بلند تو را در قصیده ای
با نقش قلب سنگ تو تصویر می کنم



دلی دارم که دلداری ندارد
متاع من خریداری ندارد
کسی آگه ز سوز سینه ام نیست
مریض من پرستاری ندارد
نه دلداری ، نه دلجوئی ، نه دلسوز
به کار من کسی کاری ندارد
دلم از درد تنهائی گرفته
مقیم شهر غم یاری ندارد
ز یاد دوستان رفته است نامم
کهن افسانه بازاری ندارد
ز ابر دوستی باران ندیدم
گل پژمرده گلکاری ندارد
ندارم قیدی و ، آزاده حالم
سر درویش دستاری ندارد
ز هر بندم رها کردند و گفتند
که این دیوانه آزاری ندارد
به نازم بی نیازی را که جز عشق
کسی بر دوش من باری ندارد