دوره ارزانیست...

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟

دوره ارزانیست...

چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان

عشق ارزان

و دروغ از همه چیز ارزان تر

آبرو قیمت یک تکه ی نان

و چه تخفیف بزرگی خورده ست

قیمت هر انسان

اسیر تازه‌

اگر زلفت به هر تاری اسیر تازه‌ای دارد

مبارک باشد اما دلبری اندازه‌ای دارد

تغافل برد از حد شوخ چشم من، نمی‌داند

جفا قدری، ستم حدی و ناز اندازه‌ای دارد

محبت را لب خاموش و گویا هر دو یکسانست

چو بلبل، آتش پروانه هم آوازه‌ای دارد

اگر سودای لیلی بر سرت افتاد مجنون شو

که هر شهری به صحرای جنون دروازه‌ای دارد

دل مجذوب خود را با تغافل بیش از این مشکن

که در قانون خوبان امتحان اندازه‌ای دارد...

آتش پنهان

 

گرمی آتش خورشید فسرد

مهرگان زد به جهان رنگ دگر

پنجه ی خسته ی این چنگی پیر

ره دیگر زد و آهنگ دگر

زندگی مرده به بیراه زمان

کرده افسانه ی هستی کوتاه

جز به افسوس نمی خندد مهر

جز به اندوه نمی تابد ماه

باز در دیده ی غمگین سحر

روح بیمار طبیعت پیداست

باز در سردی لبخند غروب

رازها خفته ز ناکامی هاست

شاخه ها مضطرب از جنبش باد

در هم آویخته می پرهیزند

برگ ها سوخته از بوسه ی مرگ

تک تک از شاخه فرو می ریزند

میکند باد خزانی خاموش

شعله ی سرکش تابستان را

دست مرگست و زپا ننشیند

تا به یغما نبرد بستان را

دلم از نام خزان می ترسد

زان که من زاده ی تابستانم

شعر من آتش پنهان من است

روز و شب شعله کشد در جانم

میرسد سردی پاییز حیات

تاب این با بلا خیزم نیست

غنچه ام غنچه ی نشکفته به کام

طاقت سیلی پاییزم نیست

راز پاییزی

 

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم


تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم


نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق
من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار 
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

 
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر 
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم


بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب تو را می بینم و لبخند پنهانم


تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم


تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم


شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری و می دانم

 
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم

 
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

محبوب من!

شاخه هایت راچون چترمی گستری

اگرگیسوانم دردل خاک

ریشه هایت را ازرد

بگورودخانه مرا به سرزمینهای دور براند

جویای مجازات

استخوان خویش رابه دهان می گیرم

آتش کجاست

محبوب من!

حریم جان

 

سرم را نیست سامان جز تو، ای سامان من بنشین

حریم جان مصفا کرده ام، در جان من بنشین

ز اوج آسمان آرزوها سر بر آوردی

کنون این مهر روشن در دل ایمان من بنشین

دو چشمم باز اما غیر تاریکی نمی بینم

شب تاریک من بشکاف و در چشمان من بنشین

بیا کز نور روی تو چراغ دل بر افروزم

بیا تا بشنوی اندوه بی پایان من بنشین

دل هر ذره لبریز است از نور جهان گیرت

امید من بیا در باور پنهان من بنشین

به خوابم آمدی کز شوق رویت دیده نگشایم

سحر چون عطر گل آهسته بر مژگان من بنشین

مرا عهد تو با جان بسته دارد رشته الفت

تو نیز ای دوست لختی بر سر پیمان من بنشین

مرا هرگز نشاید تا تو را در شعر بسرایم

طبیبا، غمگسارا، از پی درمان من بنشین

ائیله مستم

 

ائیله مستم بیلمزم کیم، مئی نه دیر، مینا ندیر!

گول ندیر، بولبول ندیر، سونبول ندیر، صحرا ندیر!

اود توتوب جانیم سراسر یاندی، اما بیلمدیم

دیل ندیر، دیلبر ندیر، باشیمدا بو سئودا ندیر؟

بیلمدیم عمرومده هئچ بیر کفر و ایمان هانسی دیر،

احمد محمود کیمدیر، موسی و عیسی ندیر؟

شاهباز اؤوج وحدت، واحد و حی و قدیم،

خالیق ارض و سما اوْل فرد و بی‌همتا ندیر؟

صدر ائیوان جلالت، شمع بزم کاینات،

آفتاب عرش عزت "لافتا ایللا" ندیر!

طورحاتی قوی کناره، رقصه گل دیوانه وار،

گل، خرابات ایچره گؤر بو شوریش و غووغا ندیر!

دورد صافی گؤزله مک واختی دئییل، ساقی، آمان!

شیشه وئر، پئیمانه وئر، ساغر ندیر، صهبا ندیر!

دور، گؤزون قوربانییام، مستانه گل، ریندانه وئر،

چوخ دئمه جمشیددن، اسگندر و دارا ندیر!

لؤوحش لله، کیمدی بیلمم، عشق دیوانین یازان،

عاشیق و معشوق کیم دیر، وامیق و عذرا ندیر!

شاهید خلوت نیشینیم ائتدی روخسارین عیان،

عاشیق دیوانه، گل گؤر ظاهر و ایخفا ندیر!

یئتدی عمرون آخیره، سن بیر، نباتی، بیلمدین،

کیمدی بو گؤزدن باخان، یا دیلده بو گویا ندیر؟

هر چه

 

هرچه کُنی بُکن مَکن ترک من ای نگار من

هرچه بَری بِبر مَبر سنگدلی به کار من

هرچه هِلی بِهل مَهل پرده به روی چون قمر

هرچه دَری بِدر مَدر پرده‌ی اعتبار من

هرچه کِشی بِکش مَکش باده به بزم مدعی

هرچه خوری بخور مخور خون من ای نگار من

هرچه دَهی بِده مَده زلف به باد ‌ای صنم

هرچه نَهی بِنه مَنه پای به رهگذار من

هرچه کُشی بُکش مَکُش صید حرم که نیست خوش

هرچه شَوی بِشو مَشو تشنه بخون زار من

هر چه بُری بِبر مَبُر رشته‌ی الفت مرا

هرچه کَنی بِکن مَکن خانه‌ی اختیار من

هرچه رَوی بُرو مَرو راه خلاف دوستی

هرچه زَنی بِزَن مَزَن طعنه به روزگار من

کجایی؟

 

کجایی در شب هجران که زاری‌های من بینی

چو شمع از چشم گریان اشکباری‌های من بینی

کجایی ای که خندانم ز وصلت دوش می‌دیدی

که امشب گریه‌های زار و زاری‌های من بینی

کجایی ای قدح‌ها از کف اغیار نوشیده

که از جام غمت خونابه خواری‌های من بینی

شبی چند از خدا خواهم به خلوت تا سحرگاهان

نشینی با من و شب زنده‌داری‌های من بینی

شدم یار تو و از تو ندیدم یاری و خواهم

که یار من شوی ای یار و یاری‌های من بینی

برای امتحان تا می‌توانی بار درد و غم

بنه بر دوش من تا بردباری‌های من بینی

برای یادگار خویش شعری چند از هاتف

نوشتم تا پس از من یادگاری‌های من بینی

روزهای کودکی

در روزهای کودکی ام باران می بارد
 روی شیشه های امروز
لکه هایی تازه می بینم
که مثل خیال شب های رو به ستاره هی بزرگ می شوند
به
راه های نیست می روند
 به دنیا خیره می شوند
و مرا خیال می کنند
خیال می کنند
من از دریا می آیم
که لب هایم همیشه می خندند
من از برف می آیم که همیشه چتری با خودم
خیال می کنند او
 من آن مسافری که از راه می رسم
از بزرگ شدن دنیا
حرفهای کسی نگفته می
دانم
 و مرگ برایم تعریف شده است
و می دانم که ماه
چند بار دنیا را به یاد آورده است
ولی او
آن مسافر
 پی اولین خواب
به راه دنیا می افتد
شبی به شیه های فردا نگاه می کند
 و باران در روزهای کودکی را خیال می کند
خیال می کند او
آن مسافری که
از راه می رسم
پی خیال های رو به ستاره و
لکه های تازه هی بزرگ می شوم
ولی او
آن مسافر
شبی کنار رؤیای جاده می میرد
و من با مرگ بیدار می شوم
تمام زندگی ، خوابی ، خیالی بود