دل تنها

 
دل من تـنها بـود ،
   دل من هرزه نـبـود ...
      دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا
          به کجا ؟!
      معـلـوم است ، به در خانه تو !
   دل من عادت داشـت ،
که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری
   که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...
      دل من ساکن دیوار و دری ،
         که تو هر روز از آن می گـذری .
      دل من ساکن دستان تو بود
   دل من گوشه یک باغـچه بـود
که تو هر روز به آن می نگری
   راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

سالها

سالها هم صحبتم بودی و هم رازم نبودی                   با تو عمری هم قفس بودم هم آوازم نبودی

باغ بودم بی خبر از من گذشتی گل نچیدی                  دل به آواز تو بستم نغمه پردازم نبودی

رازها در سینه پنهان کردم و با کس نگفتم                    رفته آن را با تو گویم محرم رازم نبودی

سوز دل در پرده گفتم ره به آوازم نبردی                        ساز یکرنگی زدم دلدارو دم سازم نبودی

روز تنهایی به چشمت شعله ای روشن ندیدم                در شب ظلمانی من پرتواندازم نبودی

بود امیدم همدم آغاز و انجامم تو باشی                        فکر انجامم نکردی یاد آغازم نبودی

غمی نارفته بیرون از دلم آید غمی دیگر                         ندارم فرصتی از ماتمی تا ماتم دیگر

خراب آباد گیتی جای عشرت نیست دل بر کن                 مهیا کن بساط عشق را در عالمی دیگر

خداحافظ عزیز من

خداحافظ عزیز من حلالم کن زمین گیرم

 نمیدانم چه تاریخی ولی یک روز میمیرم

نمی خواهم دلت تنگ غروب خسته ام باشد

 اگر حتی جوان مردم بگو پیش خودت پیرم

حلالم کن اگر روزی شبی یکوقت ناغافل 

تو را رنجانده ام از خود نگو که از تو دلگیرم

چه شبهایی که عشق تو نمک پاشیده بر زخمم

 من از غریبی ها ، از عشق از زندگی سیرم

 اگر مردم شدم یک روح سرگردان و آواره

غروب هرشب جمعه سراغی از تو میگیرم

 شدم مجنون نمیدانم تو هم لیلی من هستی

سکوتی تلخ .... میدانم جوابم را نمیگیرم

یقین دارم وفاداری ولی باز من میترسم

 از اینکه ناگهان روزی بگویی از تو هم سیرم

خداحافظ نگاهم کن همین یک لحظه آخر

 نمی دانم چه تاریخی ولی من بی تو میمیرم

 

خلوتگاه من

دود میخیزد زخلوتگاه من.

کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟

بادرون سوخته دارم سخن.

کی به پایان میرسدافسانه ام؟

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر.

خویش را از ساحل افکندم در آب.

لیک از ژرفای دریا بی خبر.

بر تن دیوارها طرح شکست.

کس دگر رنگی دراین سامان ندید.

چشم میدوزد خیال روزوشب

ازدرون دل به تصویر امید.

تا بدین منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته ام.

گرچه میسوزم از این آتش به جان 

لیک براین سوختن دل بسته ام. 

تیرگی پا میکشد از بام ها:

صبح میخندد به راه شهر من. 

دود میخیزد هنوز از خلوت 

بادرون سوخته دارم سخن

نگاه کن که غم درون دیده ام



نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد

نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

راز نگاه

هیچ كس راز نگاهم را نفهمید!
جز تو كه شاعر چشمهای من بودی
جز تو كه مانند فریاد چاره بغض پنهان من بودی
من چه غریبه بودم در این شهر
مثل غصه های كهنه ی فراموش شده
تو آمدی و آشنا گشتی
به لحظه های این من خاموش...
باید
از عادت صحرا گریخت
صحن خاكستری صبح فضایی
است
به در وازه  نور
وطن من دریاست
واو فریاد
روزگاری است همصحبت با خاكم من
درك این لحظه مرا می شكند...

برگ پاییزی

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
   خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
      خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
         در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
            و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
               و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
                  چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
                     چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
                        خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
                           خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
                               خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
                                   خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !

تشنه

‏من گلی بودم
‏در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون
در شبی تاریک روئیدم
‏تشنه لب بر ساحل کارون

‏بر تنم تنها شراب شبنم خورشید می‌لغزید
‏با لب سوزنده‌ی مردی که با چشمان خاموشش
سرزنش می‌کرد دستی را که از هر شاخه‌ی سرسبز
غنچه‌ی نشکفته‌ای می‌چید

‏پیکرم، فریاد زیبایی
‏در سکوتم نغمه‌خوان لب‌های تنهایی
‏دیدگانم خیره در رؤیای شوم سرزمینی دور و رؤیایی
که نسیم رهگذر در گوش من می‌گفت:
‏«آفتابش رنگ شاد دیگری دارد»
عاقبت من بی‌خبر از ساحل کارون
رخت برچیدم
‏در ره خود بس گل پژمرده را دیدم
چشم‌هاشان چشمه‌ی خشک کویر غم
تشنه‌ی یک قطره‌ی شبنم
‏من به آنها سخت خندیدم

‏تا شبی پیدا شد از پشت مه تردید
تک چراغ شهر رؤیاها
‏من در آنجا گرم و خواهش‌بار
از زمینی سخت روئیدم
نیمه شب جوشید خون شعر در رگ‌های سرد من
محو شد در رنگ هر گلبرگ
رنگ درد من
منتظر بودم که بگشاید برویم آسمان تار
دیدگان صبح سیمین را
‏تا بنوشم از لب خورشید نورافشان
‏شهد سوزان هزاران بوسه‌ی تبدار و شیرین را
لیکن ای افسوس
‏من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رؤیاها
نور خورشیدی

‏زیر پایم بوته‌های خشک با اندوه می‌نالند
‏«چهره‌ی خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است!»
‏خوب می‌دانم که دیگر نیست امیدی
‏نیست امیدی
‏محو شد در جنگل انبوه تاریکی
چون رگ نوری طنین آشنای من
قطره‌ اشکی هم نیفشاند آسمان تار
از نگاه خسته‌ی ابری به پای من

‏من گل پژمرده‌ای هستم
‏چشم‌هایم چشمه‌ی خشک کویر غم
تشنه‌ی یک بوسه‌ی خورشید
‏تشنه‌ی یک قطره‌ی شبنم

آتــش در نــِـیــِستان

یک شــب آتــش در نــِـیــِستانی فـتاد              سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد


شـــعله تا سرگرمِ کارِ خــویش شـــد              هــر نی ای شـمعِ مزارِ خویــــش شد

 
نی به آتش گفت, کاین آشوب چیست              مر تورا زین سوختن مطلوب چیست

 
گــفت آتـــش بـی سـبـب ناَفـروختـــم               دعــویِ بــی معنــی ات را ســـــوختم


زان که میـگفتی نــِی ام با صد نـُمود              همــچنان در بنــدِ خـــود بودی که بود

 
بـا چـنین دعوی چــــرا ای کم عــیار             بــــرگ خود می ســـاختی هر نو بـهار

 
مــرد را دردی اگر باشد خوش است             درد بـــی دردی علاجش آتـــــش است

بودم برای تو

مرا به خاطر می آوری؟
مهربان
بودم برای تو
جاری میان تمام لبخندهایت

آن روز نگاهت را از من دزدیدی
آرام
رفتم
تو خواستی
نباشم

به یادم هستی
این را از موج دلتنگیت می فهمم
از گرمای نگاهت به جاده

من بودم
میان تمام دغدغه ها و فراموشیها
بودم به نرمی آرامش
لبخند زدم
سکوت کردی

پرسیدم
ولی
نگاهت چیزی می گفت
که
مرا رنجاند
نگاهت را از من
گرفتی

رفتم
باز نمی گردم

می دانم آرامش را گم کردی
گرمای نگاهت را از راه دور
حس می کنم
نرمی سر انگشتانت را
بر خاطراتمان حس می کنم

چقدر دیر
و
من باز نمی گردم

دلم غمگین است
از همان نگاهی که می توانست
مهربان باشد
ولی جای دیگر بود