سمفونی مرگ

چه تاریکست امروز پـر ام از تنهایی و دود سیگار... پـر ام از پوچی، خالی از ایمان ...
کسی را در خود گم کردم ، تنها باز مانده ای که به فنا رفت...
و فردا دیگر معنایی ندارد ... اوه...چه سرد است! آغوش مرگ.
چه گرم است....چه گرم است، آتش درد...و من تـنها قربانی مصلوب شعله هایش هستم .
تنها نظاره گر ! . به انتظار نشسته ام، برای سقوط پرده ها .
آنگاه آخرین موومان از سمفونی پایان آغاز می گردد و فریاد مرا طلب می کند، خواسته یا ناخواسته
بپا خاسته ام ...، اما جز زجه این سکوت را نخواهد شکـست... چه تنگ خواهد شد
چه تنگ خواهد شد دلم برای موسیقی آتش وهیزم ِ تــَر،آواز بوف شبهای تاریک و پرواز شب پره ها،
ابرهای سیاه وکلاغ های باران زده،رنگ شهوت انگیز شراب و بد مستی ولذت ازخود بی خود شدن ها.
چه خسته ام . چه خسته ام از خاطره ها . چه بی پایان مینماید این غم، چه بی رحم است این زخم
زخم چرکین افسوس لحظه ها و ذهنم ...ذهنم ... ذهنم..... درد میکند،
از خود گفته های مکرر و پوچ و بی اساس... و گوشهایم که می شنوند، ملودی شنیع پایان را....
سمفونی به آخر رسیده اوج صدا روحم را می دزدد . همچون ارگاسم، به اوج لذت و ترس رسیده ام...
لحظه ی پرواز نزدیک است... طناب کشیده شده. حس سقوط و نرسیدن به زمین. آخرین نوازش آرشه ،
بر گیسوان کمانچه ای آویزان؛ جانکندن. همچون آونگ، این سو و آن سو زدن ...
با چشمانی آماسیده و زل زده... فریاد ناقوس ها آخرین لالایی...






لبهایی که تبسم را نمی فهمند